آرام دارد میرود...آرام دارد میرود...

بامن حرف نمیزند نگاه نمیکند.. فقط میبینم که چمدانش رابسته...وسایلش را جمع میکند...ویژگی هایش را..خاطره هایش را...

انگار از قبل میدانست که باید برود..میدانست و به من چیزی نگفته بود...گاهی حس رفیقی را میکنم که دورش زده اند رفیقان..

مدام صدایش میزنم برگرد بگذار بازهم نگاهت کنم...کر است یا مصلحت این است که کر باشد..

نمیدانم...فقط میدانم همه چیز از قبل هماهنگ شده بود و به من نگفته بودند تا من هم اماده شوم...

دلم برایش تنگ میشود...گــیجم نمیدانم چقدر از من را قرار است بردارد ببرد کجا...

آرام دارد میرود...

لحظه های خانه ی پــــدری ام.....

ملودی دخترانه ی  زندگی ام....

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 5:31 | شنبه بیست و یکم مرداد 1391 •

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد!

خدا حافظ

ولی نمیخواهد مواظب خودت باشی

تو را در خیال مینشانم

در استمرار بهاری که نه سرما از تو نوش کند..نه گرما به آغوشت کشد

خداحافظ

مواظبت خواهم ماند...

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 22:39 | شنبه بیست و یکم آبان 1390 •



عيــــــــــــــــد اول!




تمام شد!

امروز عيد اول بود.مهمان ها ميامدند و ميرفتند و اولين عيد نبودنت را تبريك ميگفتند...
.
.
.
خسته ميشوم از شلوغي اطاقم...به سمت كمدم ميروم...روي لباسهايم لباسي كه دوماه پيش تقديم

 من كردي آرام خوابيده...لباس را در آغوشم فشار ميدهم...چنگ ميزنم...آنقدر در آغوشم ميفشارمش

 تا آخرين قطره از عطر تنت را كه زماني ميبلعيد در مشامم بالا بياورد

...تصوير آن لحظه...


_واي چقدر لباست قشنگه...

_مال تو

-وا باز  من از يه چيز تعريف...

دستت را روي لبهايم گذاشتي:اگه برش نداري بخدا ديگه باهات حرف نميزنم..دفه دومه ميپوشم.اگه بدت

نمياد بايد برداريش...

لباس را آرام روي لباسهايم ميگذارم.در كمد را ميبندم...ميروم جلوي آينه...از نگاهم ميترسم...پايين را نگاه

ميكنم...به جاجواهري ...انگشتري را ميبينم كه سه ماه پيش هديه دادي...آة ه ه...كه  يك

جــــــــيغ را در گلوي من خفه كرده اند...نفسم درد ميكند...



!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 0:37 | شنبه بیست و هشتم خرداد 1390

 

 

 

"حالا که همش خیاله

                    بذا دستاتو بگیرم....."

مینشینم روی صندلی.همان که روبروی توست...همان جا که خوب میتوانم ببینمت...میان این آدمها...صداها...قدم ها...تو آرام نشسته ای و چیزهایی میکشی و گهگاهی برای آنکه ا ز دنیا غافل نباشی نگاهت را به اطراف میچرخانی...به زمین به در...پنجره و به کفش ها...از بد روزگار من هم میان این ها قرار گرفتم.همان نگاهی که به زمین به در به راهرو می اندازی به من هم می اندازی...و از میان اینها تنها تن من به لرزه در میاید...تنها من.

نشسته ام و افسوس میخورم به قلم و کاغذی که بر دست گرفته ای...فکر میکنم که بهتر است جای کدام باشم.جای قلمی که در دستانت گرمِ گرم شده و لحظه ها را با بوسه بر دست تو میگذراند یا کاغذی که مدام نگاه ممتد و مستقیمت را میبلعد...به قلم نگاهی نمیکنی و کاغذ را هیچ لمس نمیکنی...آه که چه انتخاب سختیست وقتی گزینه ها چشمانت و دستانت باشند.

خوشحالم که خدا اختیار خیالم را به تو نداده و این تنها چیزیست که نمیتوانی بگیری از من.

نشته ام و غلت میخورم روی قلم کاغذی که در محاصره توعشق میکنند...

                                                                          عشق میکنم.

 

 

 

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 20:23 | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390




خمهايي" ..."مثل خوره"..".روح انسان را مي خورد"..."انزوا". 


اين تركيبات را بعضي اوقات انگار قورت داده اي و آنقدر سنگين شده اي كه فقط ميخواهي بدوي...

بعضي ها فكر ميكنند فرار ميكنم از چيزي...مردم  مرا دعوت ميكنند كه بفرمايم و چيزهاي ديگر ميل كنم!

اما من هنوز اين تركيبات را هضم نكرده ام.مردم فكر ميكنند متكبري خودخواهي...مردم كم كم از دورت

پراكنده ميشوند...

يك تكه شب كنار پنجره  نشسته . يك دستش را گذاشته زير چانه اش و 

مرا نگاه ميكند...نگاه ميكند و پاهايش را تكان ميدهد...به ياد مي اوري شبهايي كه اين تركيبات را

به زور به خوردت دادند و دست و پايت را آنقدر محكم گرفتند كه هنوز استخوانت داد ميزند...


    به مردم ميگويم : سيرم...نميگذارند حرفم تمام شود ميگويند خوش به حالت بابا!



!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 0:36 | پنجشنبه یازدهم فروردین 1390



   

  رفت و آمد...نرفته آمد!



گاهي مي آيي...دست نميدهيم؛نگاه هايمان همديگر را لمس ميكنند...خوب لمس ميكنند و گرم ميشوند.

من سرد ميشوم...من انگار منتشر ميشوم در اضطراب...ضرب ميشوم ،شايد تو توان مني.

مجهول هم زيباست وقتي به رياضيات و منطق توجه نكني...ميشود يك مجهول را درك كرد آنقدر كه

از معلوم ها فاصله ميگيري...دلت براي آينه تنگ ميشود...

ميروي.

و چيزهايي جا ميگذاري كه نميشود برشان دارم يا به تو بدهم...راستي چرا دوباره مي آيي؟...



تو را دوست دارم

تو را كه در مركز افكارم پرسه ميزني

تو را كه در اين ايست گاه ميدوي

تو  كه انتظار را سوار بر اولين اتوبوس شهر بر ناكجا آباد فرستادي و خود جاماندي...




!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 0:9 | یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389

 

 

 

با شما صحبت میکنم

درباره خودم

منی که هنوز از استعمال واژه "خودم" برای خودم شک دارم!

.

.

.

       روان من شاید شبیه پرندگانی است که

              ابراهیم بر سر کوهها گذاشت

                                      و خدا کاری نکرد!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 1:19 | سه شنبه سوم اسفند 1389



 

ميروم تا دنيا استراحت كند


ميروم تا راحت بخندند "آدمها"

ميروم تا راحت صحبت كنند

با صداي بلند،بدون واهمه از من

آدمها

ميروم ؛اما ا گر خواستيد بازهم مرا سر زبان ها بيندازيد،

اگر خواستيد بازهم از من دروغ بسازيد؛

 ديگر درك ميكنم كه آدمها گاهي به تفريح احتياج دارند

بازهم به من بخنديد

ميروم و  يادم نميرود لطف هاتان  


شما كه معلمهاي خوبي نبوديد

من كه آدم نشدم


             ميروم اشكهايم را هم ميبرم گوش هاتان راحت باشد 


  

ميروم تا جمعتان از ريخت نيفتد

ميدانم همه با هم يك طرف و من يكطرف؛ توازنتان را به هم ميريزد ...



يه مدت نبودم مرسي از دوستاي بزرگوارم كه فراموشم نكرده بودن  

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 1:14 | سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389

 

 

 

 

و به مظلومیت و رشادت اشکهایی نگاه میکنم

که بی آنکه به سکوت شب تجاوزی کنند

به مسافت کوتاهی،زندگی میخرند

این ها که در گوشه چشمم متولد میشوند و

 در پهنای بالشم جان میدهند

تا شاید از غمم بکاهند

این گمنام های بی مزار

           من به اینها شادم...

 

 

۱۶آذر نوشت:

با نام کدام اباعبدلله اعتراض را میپوشانی؟

همان ابا عبدلله که...

یا اباعبدلله

نمیدونم چطور امسال یاد پرچم زدن افتادن!اونم جلو در ۵۰تومنی...

 

 

 

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 0:26 | سه شنبه شانزدهم آذر 1389

 

 

 

عید بود

لحظه هایم را پیش پای فکرت قربانی کردم

نیامدی که

تبریکت را خوردم

 و

عید هست

 

                                    "قربان" ادامه دارد...

 

 

وا؟!نوشت:

یکی نیست بگه حالا این وسط آپ کردنت چی بود؟!

برداشت آزاد نوشت:

.........!

 

 

 

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 22:42 | سه شنبه نهم آذر 1389

   لطفا          

  خیال ممنوع!

                

تو خیال مرا،آنچه را که میتوانستم باشم دوست داری.نه من را...

"قسمتی از رمان تس اثر توماس هاردی"

 

خیلی وقت بود این دوست داشتن ها ذهنم رو درگیر کرده بود و خیلی وقت نبود به نتیجه

رسیدم،که این رمان رو خوندم و دیدم دقیقا به این موضوع اشاره شده که: ما خیال همدیگر رو

دوست داریم...

در این رمان کلیر که مرد جوان و فلسفه دوستیست،عاشق تس میشود.و از او برای خود دختر

مقدسی میسازد و به او عشق میورزد.اما بعدتر که چیزهایی از او میفهمد(بماند که به نظر من

آن چیزها پاک بودن تس را زیر سوال نمیبرد و او مقصر نسیت) خیلی صریح به تس میگوید:

من تو را جور دیگر تصور میکردم،تو با تصور من فاصله زیادی داری...

دیروز استاد هم به همین نکته اشاره کرد و گفت خسرو و شیرین هم قبل از دیدار عاشق خیال یکدیگر

بودند.

به نظر من اکثر دوست داشتن ها متاسفانه همینطوره،خیلی موردها رو خودم دیدم و بعضی ها

رو شنیدم.

شنیدم که:پسره بدجوری عاشق دختره شد و هرجوری شد باهاش ازدواج کرد،اما بعد از ازدواج بیشتر

وقتش رو با زن های دیگه پر میکرد.دختر ازش پرسید: آخه تو که منو زور کردی باهات ازدواج کنم،

تو که انقدر دوسم داشتی چرا انقدر اذیتم میکنی؟ پاسخ شنید:

آخه من قبلنا فکر میکردم حالا تو چی هستی...اما وقتی باهات ازدواج کردم دیدم اصلا چیز خاصی

نیستی،با بقیه فرقی نداری...

 

من که ندیدم مشاور ها و روانشناسان ازین مشکل یاد کرده باشند و راه حلی ارائه دهند،

اما امیدوارم ببینم...

 

 

 

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 16:51 | چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389

                    

"مستقیم به طرف تو"

 

 

تنها یکجا،تو را پایین میبینم

آنهم وقتی در خیابان راه میروم...

 

چکه چکه تزریق میشوی در من

نمیدانم چه مرگم بود؟!...

 

پشت میکنم به خودم

و یواشکی

به تو فکر میکنم

هیس!

من خوابم.

 

و عجیب نیست،قایم باشک بازی یک چشمم،در حال قرائت این جمله که با طلوعش بسته

 میشود و با غروبش باز:

"تو هم مرا دوست داری میدانم!"

 

 

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 19:42 | یکشنبه شانزدهم آبان 1389

 

 

 

 پلک ها را باید بست

                             در حماقت باید رفت

فکر را تدبیر را

                       در سیاست باید کشت

 

زندگی باید کرد...

 

چشم هاتان کور است؟

           سایه ظلمت را در پس هاله نور،جور دیگر باید دید

             باید با موسیقی، با قرآن ها رقصید

              و به کوروش باید چیزهایی یاد داد

             گوجه ها را باید،از سر کوچه آن "مرد" خرید

                                                                          و چه آسان خندید...

               گریه را لولو برد،چشم هاتان کور است؟

      

زندگی باید کرد...

 

درد اگر هست،حق هست

                        آخ گفتن ممنوع

                                    فتنه ها را بکشید...

                                              

 

۱۳آبان مبارک باد!

 

اصلاح نشده است،بازم ببخشید...

 

 

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 0:20 | پنجشنبه سیزدهم آبان 1389

 

   به این امید که...

 

 اگر مرد بودم،بارانی ام را بر تن میکردم و کلاهم را تا چشمانم پایین میکشیدم دوست ندارم

 چیزهای زیادی ببینم...

 

سعی میکنم دستانم را که در جیبهایم گرم شده به هم نزدیک کنم و این کارباعث میشود بارانی

 تنگ تر جلوه دهد.هوا سیاه و سرد است آنقدر که از بازدم من رنگش میپرد و سفید میشود شاید

 از دیدن من در این حال و روز تعجب میکند...نمیدانم...خلاصه که انگار تو یک غذای سنگینی

که این قدم زدن ها مرا سبک میکند...میرسم به یک پارک و روی نیمکت مینشینم،پاکت سیگار را

 در میاورم یک سیگار آتش میزنم، به این امید که افکار توست! وقتی پک میزنم چشمانم را ریز

 میکنم انگار که دارم یک متن خیلی ریز را در روبرویم میخوانم سرم را رو به آسمان بلند میکنم

و دود را به سمتش میفرستم ...انگار از تو خالی میشوم.حالا راحتتر میتوانم فکر کنم تو چه بودی

 که در آرامش من فرود آمدی و پاشیدیش...چه میخواهی که انقدر تند تند گام برمیداری و

 برمیگردی.این راهرو شبیه اعصاب من است؟

لعنتی... غریب تر از آن هستی که حتی در رویاهایم بسازمت...

سیگار تمام میشود می اندازمش،کفشم را رویش فشار میدهم و برای آنکه خیالم راحت شود

 که مرده است پایم را محکم رویش به چپ و راست حرکت میدهم...به این امید که افکار توست!

 

 

مرا غرق میکنی در خود

و میخندی بر ضجه هایم

که:برخیز

اینجا که چیزی نیست!

 

                                   "سراب"

 

پ.ن(پوزش نوشت!):به قول سمانه "اینجا جیزی نیست" قشنگ نیست،اما هنوز چیزی به ذهنم نرسیده که منظورمو برسونه.خلاصه ببخشید و اینا...

 

 

 

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 22:34 | یکشنبه نهم آبان 1389

                                   

                  هیچ...                   

 

 

و چقدر دوست دارم این دزدیدن های نگاهت را

وقتی میفهمم چیزی برای دزدیدن باقی مانده

چیزی................مانده

 

 

هی فلانی

توقیف هم توقیف شد اینجا

آزاد مینویسم تو را

آزاد، بی دست بی چشم

یک دستبند بساز برای افکارم شاید....

میتوانی؟

 

 

چقدر دوست دارم وقتی راه میروی

اما نمیروی

آرام جیغ میشوم در گوش یک جیرجیرک

شاید...

 

 

 

تابی را که میخوری روی لحظه هایم

برمیداردش مغزم

-تند تند

-تند تند

         میدانستی؟

 

 

پ.ن:کدام فرهنگ و مذهب تو را اینگونه ساخته نمیدانم...لعنت...

وبلاگ رضا رفیع هم فیلتر شد،صفحه را که باز میکنی:فرهنگی مذهبی!

 

 

 

!! نوشته شده توسط دختر عدالت | 0:30 | پنجشنبه ششم آبان 1389

RSS