زندگی سگی
-سلام...کسی خونه نیست؟کجایی؟
-تولدت مبارک عزیزم.
انگار خیلی تعجب نکرد. اومد لم داد رو مبل،گفت:
-مرسی،حالا چرا چراغارو خاموش کردی؟داشتم میخوردم زمین.
ـخب میخواستم سورپرایزت کنم دیگه.
انگار نه انگار چیزی گفتم،دراز کشید و کتشو انداخت رو صورتش،نمیخواستم باور
کنم که دارم له میشم.
ـپاشو پاشو شمعاتو فوت کن یالا.
حتی کتشو برنداشت:خودت فوت کن دیگه. من الان سیرم،بذار فردا بخوریم.
اما من احمق تر شدم!
-پاشو حداقل کادوتو بازکن.
بلندشد،باز کرد:مرسی دستت دردنکنه
-خواهش میکنم یکی دیگه ام تو اون جعبست
-اون دیگه باشه واسه بعد عزیزم،من خیلی خوابم میاد
-میگم چرا انقدر دیر اومدی حالا؟موبایلتم که خاموش بود نگران شدم عزیزم
صدای دادوبیداش بلندشد:اه اه اه،حالا فکرکردی یه کیک و ۲تا تیکه آشغال خریدی
هرچی میخوای میتونی بگی؟بیا این آشغالاتو بگیر نمیخوام.
.
کاش میدونست دیگه نیاز به کوبیدن در نبود...