گیج...
کنارم نشسته ای
و در افکارم راه میروی
تو "یکی" نیستی؟
یا افکار من روی تو پرسه میزند
آنقدر که سرش گیج میرود
و تو را "دوتا" میبیند!؟
گیج...
کنارم نشسته ای
و در افکارم راه میروی
تو "یکی" نیستی؟
یا افکار من روی تو پرسه میزند
آنقدر که سرش گیج میرود
و تو را "دوتا" میبیند!؟
گاهی "رفتم" تلخ تر از "رفت" است،
آنقدر
که هنوز قورت ندادمش!
این "گاهی" که میگویم
وقتی است که دل،یک زبان نفهم میشود!
وقتی است که باید "عاقل" را بازی کنی به کارگردانی یک دیوانه...
لعنت بر من...
هنوز نفهمیدم این فعل صرف شد یا نه...
اگر هم شد
جام زهری بود که خود ساختمش...
کاش میدانستی...
وقتی یک جغد زود به رختخواب میرود!
بعداز مدتها،
چراغها را من خاموش میکنم.
در ساعت 12 شب!
و این بخاطر آمدن مامانبزرگ بعداز مدتهاست.
شاید درو دیوار اتاقم میگویند:چه عجب! مامان میگوید:نوزاد هم که بودی اکثر شب ها چشمهات تا صبح باز بود.
شنیده ام که بعضی ها انرژیشان را ازماه میگیرند اما از صحت و سقمش خبر ندارم.تمام چراغهای خانه
در حال استراحت هستند جز آباژور قرمز رنگ پذیرایی که بخاطر نیمه باز بودن در کمی مهمان من هم
شده. این استراحتشان باعث شد من یادم بیاید شبها ماه روشن است!
دلم میخواهد دنباله "تس"،رمانی که امشب شروع کردم را بخوانم...میخوانم.با نور موبایلم!
چشمهایم که خسته شد میبندمش و همینجا کنارم میگذارمش که فرار نکند!
حالت غریبی دارم...انگار تنها در کویرم!
یک وقت در اتاقت هستی و فرض میکنی در کویری اما من انگار در کویرم هستم و فرض میکنم که در اطاقم!
به این وضوح! ایستاده ام در مرکز یک دایره،انگار در این مرکز بیشترین نور ماه فرود می آید.کویر تمیزی
است ولی.مطمئنم که عقرب ندارد.آستین لباس سفیدم یک مثلث درست کرده چون دستهایم هم به
آسمان نگاه میکند.
انگار فاصله ام با مهتاب و ستاره ها قدر فاصله ام تا سقف است. نمیدانم چرا اینقدر به آسمان زل زدم؟!
انگار یک حرفهایی در نگاهمان ردوبدل میشود که من نمیفهممشان!
آشناها و دوستها یکی یکی جلوی چشمانم می آیند،بعضی ها روشنند اما بعضی ها تاریک و ترسناک!
پیش آن روشن ها آرامش دارم،
پیش فکرشان.
امشب آرامشی دارم که "غریب" است.
غربتی دارم که "زیاد" است.
و زیادی که "آرامش" است...
استاد:
معانی دانشی است که به یاری آن چگونگی مطابقت کلام با مقتضای حال و مقام
شنونده و خواننده بررسی میشود.
.
.
............افلاطون گفته است که خطابه باید متناسب با احوالات مخاطب باشد.
مثلا: آقای احمدی نژاد چندوقت پیش گفتن:
"غرب دست از بچه بازی بردارد و با دم شیر بازی نکند"
اما در مجلات غرب به گونه ای دیگر ترجمه شد،حاکی از کودک آزاری و کشتن یا
نکشتن شیر ها (مسئله این است!)
.
.
جالبه واسه همین جمله خیلیا کف میزنند و اینرو دلیل بر شجاعت این آقا میدونند.
~وای بر ما که مثلا هایمان را رئیس جمهورمان پر میکند.~
الحق نوشت:
امروز تو تاکسی یکی گفت:تقصیر خود ملته،از ماست که بر ماست...
اعتراف نوشت: ادبیات...سیاست!
حال نوشت: آخیش...!
"در خطاب تو انگشتان من از هوش رفتند"
سهراب سپهری
این روز ها
انگشتان رقیبانی شده ام که
مدام
تو را
خطاب میکنند.
.
.
.
بیهوشی را بر عهده میگیرم،
و خطاب را بر آنها میسپارم.
و این است
همان تقسیم کاری که
عدالتت پروراند.
به اطرافم نگاه میکنم.یکی مشغول کپی برداری،دو تا مشغول حرف زدن،سه تا
مشغول نگاه کردن عکس های یک موبایل.من هم که طبق معمول مشغول فوضولی
کردن!چنان مات نگاهشان میکنم که هرکس نداند فکر میکند متعلق به کشور دیگری
هستم!فکر میکنم که هرکدام از اینها یک دنیایی دارند کاملا جداگانه ازهم!گیج
میشوم که چقدر دنیا روی زمین است! واقعا خدا "خدا"ست...
به پسرجوانی نگاه میکنم که مثل جوانها نیست!سرش فقط به میزهاست،فقط
میزها را تمیز میکند،درنگاهش موجودی را میبینم که ناآشناست،اما هرچه هست
مرا شرمنده میکند.هروقت وارد میشود دوست دارم دستم را جلوی دهان همه
آنهایی بگذارم که میخندند!مبادا این جوان فکر کند به او میخندند.این حس ترحم و
دلسوزی آخر یک روز مرا ازپای در میآورد.یک چرخ در چشمانم می اندازم که
گوشهایم حواسشان به چیزی که برای آنها پخش میشود جمع میشود!
نمیدانم این کسی که این موسیقی را برای یک عده جوان دانشجو پخش میکند چه
فکری میکند!این موسیقی مرا به یاد روزهایی می اندازد که نبودم!هرچه هست با
رنگ قهوه ای این بوفه هارمونی دارد.خلاصه زیادی سنتی است.
از پنجره به برگها نگاه میکنم،به برگهایی که نسیم تکانشان میدهد،حتما ۱۰۰۰سال
پیش هم برگها همین طور تکان میخوردند،همین شکل را داشتند...سمانه زنگ
میزند،همیشه باید کسی مرا نجات دهد از چرت و پرت هایی که در آنها غرق میشوم.
پ.ن:همیشه افکارم همینجور درهم برهمه،بعضی موقع ها فکر میکنم دیوانه ای
هستم که آزاد است!
ساعت ۱:۰۰!
توی ماشین نشسته ام و فکر میکنم که چقدر خوشبختم،وقتی کسی بدون
هماهنگی،تو را به خانه اش دعوت کند و آنجا متوجه شوی تولدت را جشن گرفته
اند،وقتی خنده از دلهای همه به لبهای همه رسوخ کند،وقتی کسانی که هیچوقت
نمیرقصند،روز میلادت برقصند...احساس میکنی خوشبختی.
پنجره ها پایین است طوری که میتوانی هوای موزیک خورده
را میل کنی،هوا انگار سبز است.
به مدرس میرسیم کف خیابان خیس است!
با اینکه میدانم باران نیست اما مثل احمقها خوشحال میشوم،حتی از آب خیابان
خورده ای که ۲۰۶قرمز رنگ جلویی بر شیشه خیابان نخورده ماشین میپاشد!
انگار خدا چوبکاری کرده!
اما...هنوز ۲دقیقه نگذشته بود که چند ماشین پلیس و آمبولانس و ماشین های
ناقص...هوا سیاه میشود!
انگار دیگر حتی روی شکر کردن هم ندارم!
پ.ن:امسال یه جور دیگه بود،اول سمانه عزیزم غافلگیرم کرد،بعدیشم که امشب
بود.اما من به شدت اعتقاد دارم تا سه نشه بازی(توروخدا) نشه!
جک نوشت:اینجا یکی تهدیدم کرده،الان خیلی ترسیدم!خیلیا
+اعتمادبنفس
چندروز بعدنوشت:اونیکه چندشب پیش غافلگیرم کرد،یک شب پیش غافلگیر شد!
من به خونشون دعوت شدم و حالم خوب شد.
اون حالش بد شد و به بیمارستان دعوت شد!
لبخند زدی و آسمان آبی شد
شبهای قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد...
سهای خوب من...بهترین من...آغازت را تبریک می گویم.
و از صمیم قلب آرزو می کنم که زندگیت هر روز رنگی تر و زیباتر از روز پیش باشد.
پ.ن:
اولا من سمانه ام!
دوما سها نمیدونه که اومدم اینجا آپ کردم(خب معمولا رمزشو دارم)
برای سها نوشت(!):
خودت میدونی چقدر دوست دارم....
مواظب خودت باش کوشولو.