وقتی یک جغد زود به رختخواب میرود!
بعداز مدتها،
چراغها را من خاموش میکنم.
در ساعت 12 شب!
و این بخاطر آمدن مامانبزرگ بعداز مدتهاست.
شاید درو دیوار اتاقم میگویند:چه عجب! مامان میگوید:نوزاد هم که بودی اکثر شب ها چشمهات تا صبح باز بود.
شنیده ام که بعضی ها انرژیشان را ازماه میگیرند اما از صحت و سقمش خبر ندارم.تمام چراغهای خانه
در حال استراحت هستند جز آباژور قرمز رنگ پذیرایی که بخاطر نیمه باز بودن در کمی مهمان من هم
شده. این استراحتشان باعث شد من یادم بیاید شبها ماه روشن است!
دلم میخواهد دنباله "تس"،رمانی که امشب شروع کردم را بخوانم...میخوانم.با نور موبایلم!
چشمهایم که خسته شد میبندمش و همینجا کنارم میگذارمش که فرار نکند!
حالت غریبی دارم...انگار تنها در کویرم!
یک وقت در اتاقت هستی و فرض میکنی در کویری اما من انگار در کویرم هستم و فرض میکنم که در اطاقم!
به این وضوح! ایستاده ام در مرکز یک دایره،انگار در این مرکز بیشترین نور ماه فرود می آید.کویر تمیزی
است ولی.مطمئنم که عقرب ندارد.آستین لباس سفیدم یک مثلث درست کرده چون دستهایم هم به
آسمان نگاه میکند.
انگار فاصله ام با مهتاب و ستاره ها قدر فاصله ام تا سقف است. نمیدانم چرا اینقدر به آسمان زل زدم؟!
انگار یک حرفهایی در نگاهمان ردوبدل میشود که من نمیفهممشان!
آشناها و دوستها یکی یکی جلوی چشمانم می آیند،بعضی ها روشنند اما بعضی ها تاریک و ترسناک!
پیش آن روشن ها آرامش دارم،
پیش فکرشان.
امشب آرامشی دارم که "غریب" است.
غربتی دارم که "زیاد" است.
و زیادی که "آرامش" است...