لطفا
خیال ممنوع!
تو خیال مرا،آنچه را که میتوانستم باشم دوست داری.نه من را...
"قسمتی از رمان تس اثر توماس هاردی"
خیلی وقت بود این دوست داشتن ها ذهنم رو درگیر کرده بود و خیلی وقت نبود به نتیجه
رسیدم،که این رمان رو خوندم و دیدم دقیقا به این موضوع اشاره شده که: ما خیال همدیگر رو
دوست داریم...
در این رمان کلیر که مرد جوان و فلسفه دوستیست،عاشق تس میشود.و از او برای خود دختر
مقدسی میسازد و به او عشق میورزد.اما بعدتر که چیزهایی از او میفهمد(بماند که به نظر من
آن چیزها پاک بودن تس را زیر سوال نمیبرد و او مقصر نسیت) خیلی صریح به تس میگوید:
من تو را جور دیگر تصور میکردم،تو با تصور من فاصله زیادی داری...
دیروز استاد هم به همین نکته اشاره کرد و گفت خسرو و شیرین هم قبل از دیدار عاشق خیال یکدیگر
بودند.
به نظر من اکثر دوست داشتن ها متاسفانه همینطوره،خیلی موردها رو خودم دیدم و بعضی ها
رو شنیدم.
شنیدم که:پسره بدجوری عاشق دختره شد و هرجوری شد باهاش ازدواج کرد،اما بعد از ازدواج بیشتر
وقتش رو با زن های دیگه پر میکرد.دختر ازش پرسید: آخه تو که منو زور کردی باهات ازدواج کنم،
تو که انقدر دوسم داشتی چرا انقدر اذیتم میکنی؟ پاسخ شنید:
آخه من قبلنا فکر میکردم حالا تو چی هستی...اما وقتی باهات ازدواج کردم دیدم اصلا چیز خاصی
نیستی،با بقیه فرقی نداری...
من که ندیدم مشاور ها و روانشناسان ازین مشکل یاد کرده باشند و راه حلی ارائه دهند،
اما امیدوارم ببینم...