"حالا که همش خیاله
بذا دستاتو بگیرم....."
مینشینم روی صندلی.همان که روبروی توست...همان جا که خوب میتوانم ببینمت...میان این آدمها...صداها...قدم ها...تو آرام نشسته ای و چیزهایی میکشی و گهگاهی برای آنکه ا ز دنیا غافل نباشی نگاهت را به اطراف میچرخانی...به زمین به در...پنجره و به کفش ها...از بد روزگار من هم میان این ها قرار گرفتم.همان نگاهی که به زمین به در به راهرو می اندازی به من هم می اندازی...و از میان اینها تنها تن من به لرزه در میاید...تنها من.
نشسته ام و افسوس میخورم به قلم و کاغذی که بر دست گرفته ای...فکر میکنم که بهتر است جای کدام باشم.جای قلمی که در دستانت گرمِ گرم شده و لحظه ها را با بوسه بر دست تو میگذراند یا کاغذی که مدام نگاه ممتد و مستقیمت را میبلعد...به قلم نگاهی نمیکنی و کاغذ را هیچ لمس نمیکنی...آه که چه انتخاب سختیست وقتی گزینه ها چشمانت و دستانت باشند.
خوشحالم که خدا اختیار خیالم را به تو نداده و این تنها چیزیست که نمیتوانی بگیری از من.
نشته ام و غلت میخورم روی قلم کاغذی که در محاصره توعشق میکنند...
عشق میکنم.