آرام دارد میرود...آرام دارد میرود...

بامن حرف نمیزند نگاه نمیکند.. فقط میبینم که چمدانش رابسته...وسایلش را جمع میکند...ویژگی هایش را..خاطره هایش را...

انگار از قبل میدانست که باید برود..میدانست و به من چیزی نگفته بود...گاهی حس رفیقی را میکنم که دورش زده اند رفیقان..

مدام صدایش میزنم برگرد بگذار بازهم نگاهت کنم...کر است یا مصلحت این است که کر باشد..

نمیدانم...فقط میدانم همه چیز از قبل هماهنگ شده بود و به من نگفته بودند تا من هم اماده شوم...

دلم برایش تنگ میشود...گــیجم نمیدانم چقدر از من را قرار است بردارد ببرد کجا...

آرام دارد میرود...

لحظه های خانه ی پــــدری ام.....

ملودی دخترانه ی  زندگی ام....