تمام شد!
امروز عيد اول بود.مهمان ها ميامدند و ميرفتند و اولين عيد نبودنت را تبريك ميگفتند...
.
.
.
خسته ميشوم از شلوغي اطاقم...به سمت كمدم ميروم...روي لباسهايم لباسي كه دوماه پيش تقديم
من كردي آرام خوابيده...لباس را در آغوشم فشار ميدهم...چنگ ميزنم...آنقدر در آغوشم ميفشارمش
تا آخرين قطره از عطر تنت را كه زماني ميبلعيد در مشامم بالا بياورد
...تصوير آن لحظه...
_واي چقدر لباست قشنگه...
_مال تو
-وا باز من از يه چيز تعريف...
دستت را روي لبهايم گذاشتي:اگه برش نداري بخدا ديگه باهات حرف نميزنم..دفه دومه ميپوشم.اگه بدت
نمياد بايد برداريش...
لباس را آرام روي لباسهايم ميگذارم.در كمد را ميبندم...ميروم جلوي آينه...از نگاهم ميترسم...پايين را نگاه
ميكنم...به جاجواهري ...انگشتري را ميبينم كه سه ماه پيش هديه دادي...آة ه ه...كه يك
جــــــــيغ را در گلوي من خفه كرده اند...نفسم درد ميكند...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:37 توسط دختر عدالت