به این امید که...

 

 اگر مرد بودم،بارانی ام را بر تن میکردم و کلاهم را تا چشمانم پایین میکشیدم دوست ندارم

 چیزهای زیادی ببینم...

 

سعی میکنم دستانم را که در جیبهایم گرم شده به هم نزدیک کنم و این کارباعث میشود بارانی

 تنگ تر جلوه دهد.هوا سیاه و سرد است آنقدر که از بازدم من رنگش میپرد و سفید میشود شاید

 از دیدن من در این حال و روز تعجب میکند...نمیدانم...خلاصه که انگار تو یک غذای سنگینی

که این قدم زدن ها مرا سبک میکند...میرسم به یک پارک و روی نیمکت مینشینم،پاکت سیگار را

 در میاورم یک سیگار آتش میزنم، به این امید که افکار توست! وقتی پک میزنم چشمانم را ریز

 میکنم انگار که دارم یک متن خیلی ریز را در روبرویم میخوانم سرم را رو به آسمان بلند میکنم

و دود را به سمتش میفرستم ...انگار از تو خالی میشوم.حالا راحتتر میتوانم فکر کنم تو چه بودی

 که در آرامش من فرود آمدی و پاشیدیش...چه میخواهی که انقدر تند تند گام برمیداری و

 برمیگردی.این راهرو شبیه اعصاب من است؟

لعنتی... غریب تر از آن هستی که حتی در رویاهایم بسازمت...

سیگار تمام میشود می اندازمش،کفشم را رویش فشار میدهم و برای آنکه خیالم راحت شود

 که مرده است پایم را محکم رویش به چپ و راست حرکت میدهم...به این امید که افکار توست!

 

 

مرا غرق میکنی در خود

و میخندی بر ضجه هایم

که:برخیز

اینجا که چیزی نیست!

 

                                   "سراب"

 

پ.ن(پوزش نوشت!):به قول سمانه "اینجا جیزی نیست" قشنگ نیست،اما هنوز چیزی به ذهنم نرسیده که منظورمو برسونه.خلاصه ببخشید و اینا...