"زخمهايي" ..."مثل خوره"..".روح انسان را مي خورد"..."انزوا".
اين تركيبات را بعضي اوقات انگار قورت داده اي و آنقدر سنگين شده اي كه فقط ميخواهي بدوي...
بعضي ها فكر ميكنند فرار ميكنم از چيزي...مردم مرا دعوت ميكنند كه بفرمايم و چيزهاي ديگر ميل كنم!
اما من هنوز اين تركيبات را هضم نكرده ام.مردم فكر ميكنند متكبري خودخواهي...مردم كم كم از دورت
پراكنده ميشوند...
يك تكه شب كنار پنجره نشسته . يك دستش را گذاشته زير چانه اش و
مرا نگاه ميكند...نگاه ميكند و پاهايش را تكان ميدهد...به ياد مي اوري شبهايي كه اين تركيبات را
به زور به خوردت دادند و دست و پايت را آنقدر محكم گرفتند كه هنوز استخوانت داد ميزند...
به مردم ميگويم : سيرم...نميگذارند حرفم تمام شود ميگويند خوش به حالت بابا!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 0:36 توسط دختر عدالت