"زخمهايي" ..."مثل خوره"..".روح انسان را مي خورد"..."انزوا". 


اين تركيبات را بعضي اوقات انگار قورت داده اي و آنقدر سنگين شده اي كه فقط ميخواهي بدوي...

بعضي ها فكر ميكنند فرار ميكنم از چيزي...مردم  مرا دعوت ميكنند كه بفرمايم و چيزهاي ديگر ميل كنم!

اما من هنوز اين تركيبات را هضم نكرده ام.مردم فكر ميكنند متكبري خودخواهي...مردم كم كم از دورت

پراكنده ميشوند...

يك تكه شب كنار پنجره  نشسته . يك دستش را گذاشته زير چانه اش و 

مرا نگاه ميكند...نگاه ميكند و پاهايش را تكان ميدهد...به ياد مي اوري شبهايي كه اين تركيبات را

به زور به خوردت دادند و دست و پايت را آنقدر محكم گرفتند كه هنوز استخوانت داد ميزند...


    به مردم ميگويم : سيرم...نميگذارند حرفم تمام شود ميگويند خوش به حالت بابا!