رفت و آمد...نرفته آمد!
گاهي مي آيي...دست نميدهيم؛نگاه هايمان همديگر را لمس ميكنند...خوب لمس ميكنند و گرم ميشوند.
من سرد ميشوم...من انگار منتشر ميشوم در اضطراب...ضرب ميشوم ،شايد تو توان مني.
مجهول هم زيباست وقتي به رياضيات و منطق توجه نكني...ميشود يك مجهول را درك كرد آنقدر كه
از معلوم ها فاصله ميگيري...دلت براي آينه تنگ ميشود...
ميروي.
و چيزهايي جا ميگذاري كه نميشود برشان دارم يا به تو بدهم...راستي چرا دوباره مي آيي؟...
تو را دوست دارم
تو را كه در مركز افكارم پرسه ميزني
تو را كه در اين ايست گاه ميدوي
تو كه انتظار را سوار بر اولين اتوبوس شهر بر ناكجا آباد فرستادي و خود جاماندي...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 0:9 توسط دختر عدالت