ساعت ۱:۰۰!

توی ماشین نشسته ام و فکر میکنم که چقدر خوشبختم،وقتی کسی بدون

هماهنگی،تو را به خانه اش دعوت کند و آنجا متوجه شوی تولدت را جشن گرفته

اند،وقتی خنده از دلهای همه به لبهای همه رسوخ کند،وقتی کسانی که هیچوقت

نمیرقصند،روز میلادت برقصند...احساس میکنی خوشبختی.

پنجره ها پایین است طوری که میتوانی هوای موزیک خورده

را میل کنی،هوا انگار سبز است.

به مدرس میرسیم کف خیابان خیس است!

با اینکه میدانم باران نیست اما مثل احمقها خوشحال میشوم،حتی از آب خیابان

 خورده ای که ۲۰۶قرمز رنگ جلویی بر شیشه خیابان نخورده ماشین میپاشد!

انگار خدا چوبکاری کرده!

اما...هنوز ۲دقیقه نگذشته بود که چند ماشین پلیس و آمبولانس و ماشین های

ناقص...هوا سیاه میشود!

انگار دیگر حتی روی شکر کردن هم ندارم!

 

 

پ.ن:امسال یه جور دیگه بود،اول سمانه عزیزم غافلگیرم کرد،بعدیشم که امشب

بود.اما من به شدت اعتقاد دارم تا سه نشه بازی(توروخدا) نشه!

 

جک نوشت:اینجا یکی تهدیدم کرده،الان خیلی ترسیدم!خیلیا

 

+اعتمادبنفس

 

چندروز بعدنوشت:اونیکه چندشب پیش غافلگیرم کرد،یک شب پیش غافلگیر شد!

من به خونشون دعوت شدم و حالم خوب شد.

اون حالش بد شد و به بیمارستان دعوت شد!