نشسته ام روی صندلی بوفه دانشکده،منتظرم تا سمانه هم کلاسش تمام شود.

به اطرافم نگاه میکنم.یکی مشغول کپی برداری،دو تا مشغول حرف زدن،سه تا

مشغول نگاه کردن عکس های یک موبایل.من هم که طبق  معمول مشغول فوضولی

کردن!چنان مات نگاهشان میکنم که هرکس نداند فکر میکند متعلق به کشور دیگری

هستم!فکر میکنم که هرکدام از اینها یک دنیایی دارند کاملا جداگانه ازهم!گیج

میشوم که چقدر دنیا روی زمین است! واقعا خدا "خدا"ست...

به پسرجوانی نگاه میکنم که مثل جوانها نیست!سرش فقط به میزهاست،فقط

میزها را تمیز میکند،درنگاهش موجودی را میبینم که ناآشناست،اما هرچه هست

مرا شرمنده میکند.هروقت وارد میشود دوست دارم دستم را جلوی دهان همه

آنهایی بگذارم که میخندند!مبادا این جوان فکر کند به او میخندند.این حس ترحم و

دلسوزی آخر یک روز مرا ازپای در میآورد.یک چرخ در چشمانم می اندازم که

گوشهایم حواسشان به چیزی که برای آنها پخش میشود جمع میشود!

نمیدانم این کسی که این موسیقی را برای یک عده جوان دانشجو پخش میکند چه 

فکری میکند!این موسیقی مرا به یاد روزهایی می اندازد که نبودم!هرچه هست با

رنگ قهوه ای این بوفه هارمونی دارد.خلاصه زیادی سنتی است.

از پنجره به برگها نگاه میکنم،به برگهایی که نسیم تکانشان میدهد،حتما  ۱۰۰۰سال

پیش هم برگها همین طور تکان میخوردند،همین شکل را داشتند...سمانه زنگ

میزند،همیشه باید کسی مرا نجات دهد از چرت و پرت هایی که در آنها غرق میشوم.

 

 

پ.ن:همیشه افکارم همینجور درهم برهمه،بعضی موقع ها فکر میکنم دیوانه ای

هستم که آزاد است