درویش پیر مشغول رازو نیاز با خدای خویش بود.

ندا آمد:ای خواجه حسن!خواهی آنچه از گناهانت میدانم با خلق بگویم تا آبرویی برایت نماند؟

خواجه گفت:خواهی آنچه از جود و کرمت میدانم با خلق بگویم تا دیگر هیچ یک سجودت نکنند؟!

ندا آمد:نه از تو نه از من...