حکایت
درویش پیر مشغول رازو نیاز با خدای خویش بود.
ندا آمد:ای خواجه حسن!خواهی آنچه از گناهانت میدانم با خلق بگویم تا آبرویی برایت نماند؟
خواجه گفت:خواهی آنچه از جود و کرمت میدانم با خلق بگویم تا دیگر هیچ یک سجودت نکنند؟!
ندا آمد:نه از تو نه از من...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ ساعت 23:46 توسط دختر عدالت
|