وقتی این جریانو شنیدم تنم لرزید.
نقل قول میکنم از استادم:
حدودا سال ۶۵بود و من ۱۷سالم بود یه دوست خوش قیافه و خوش قد وبالا داشتم به اسم یحیی.
از یه دختری خوشش اومدو رفت بهش گفت که :من عاشقتم.اون دخترخانمم رفت به پدرش گفت و
پدرش هم ازین آقا شکایت کرد.یحیی محکوم شد به ۷۰ضربه شلاق اما کاش فقط شلاق بود..تو سطح
شهرستان به وسیله اعلامیه ها وبیانیه ها پرکردن که:جوان مفسد به این نام و فامیل در فلان روز و فلان
ساعت در چهارراه ۷۰ضربه شلاق میخورد.
۷۰ضربشوخورد و یه مدت خونه نشین شد تا زخماش خوب شه.بعد ازاون مدت مدرسه نیمد انگار خودش
میدونست اخراجش کردن یه راست رفت باشگاه والیبالش تا حد اقل تو این کار موفق شه اما تا پاشو
اونجاگذاشت فهمید که ازونجام اخراج شده.حتی وقتی تو خیابون راه میرفت همه با انگشت نشونش
میدادن...
خلاصه یه روز ساکشو انداخت رو کولشو رفت.بعد از چند وقت شنیدیم خودشو انداخته جلوی قطار و
خودکشی کرده.
پ.ن کاش یکم عمیق تر به این اتفاقات نگاه کنیم...کاش کلمه ی دادگاه رو معنی کنیم...
ای کاش یادمون باشه که هرچی بیشتر یه فنر رو فشار بدیم بعد از برداشته شدن فشار بیشتر باز میشه